X
تبلیغات
یامَن اِسمُهُ دَوا وَ ذِکرُهُ شَفاء.
منوی اصلی
برچسب‌ها
وصیت شهدا
وصیت شهدا
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
درباره

من در کشوري زندگي مي کنم که

دويدن سهم کساني است که هرگز نمي رسند

و رسيدن سهم کساني که هرگز نمي دوند...

ارزش مردگانش چندين برابر زندگانش است..

در سرزمين من مردمانش با نفرت بيشتري به بوسيدن دو عاشق نگاه مي کنند

تا صحنه ي اعدام يک انسان

در سرزمين من. . .


جستجو
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
تدبر در قرآن
آیه قرآن
کاربردی
زیارت عاشورا

جنگل

رد پای باران است

ویرانه

رد پای توفان

من

رد پای توام

همیشه پشت در خانه ات

تمام می شوم...

 






سرشاد برو، همیشــــه غمگین برگرد


سرمست برو، خمــار و سنگین برگرد


فرهادِ کویرِ لوت، از معبـــــــــد مهر


با خواب و خیـــال های شیرین برگرد





می روم ، دور می شوم

دورتر از دور

حالا هزار پنجره هم رو به بهار باز کنی،

و طاقه طاقه لبخند و اطلسی را

توی باغچه بکاری، من نخواهم دید

هی باران بشو ببار

هی دشت ها را سبز کن ، هی گلی سنجاق کن روی پیراهن جاده

چشم های غبار گرفته من که باز نخواهد شد

هزار بار هم که نام مرا ترانه کنی

و دستانت بی قرارتر از باد باشد،

برای بافتن موهایم،

قلب خوابیده ی من بیدار نخواهد شد

بیدار نخواهد شد.....

دوست نوشت: غیبتم طولانی تر می شود، بهانه هایم - تنها مگذارید

دلتنگی نوشت: نگاهم کن که سخت محتاجم

پانوشت: آنقدر پرم که فقط باید نوشته می شدم حتی، با قلم بی جوهر!

من نوشت: خدایا / تمام کلمات برای از تو سرودن کم اند/ همین کافی ست!





 

نام ترا چگونه بنویسم ؟؟

خودت بگو......

می خواهی " میم " آن را بکشم

آنقدر بکشم تا به آسمان برسد؟!!

اما " میم " مهر گرد نوشته می شود

دور می زند و باز به خودش برمی گردد

از هوای تو نمی توان دور شد......





من حسود می شوم وقتی قاصدکی برای گل سرخ خبر می آورد.

یا وقتی نسیمی زیر گوش شب بوها نجوا می کند

من حسود می شوم وقتی یک دسته پرستو عاشقانه اوج می گیرند

یا وقتی ماه زلفش را به ستاره ای گره می زن

من حسود می شوم وقتی چشمه ای می جوشد

و ماهی ها دستی تکان می دهند و آب ، شیرین و زلال موج می زند روی تن ماهی ها

من به هر اتفاقی که بوی عاشقی دهد حسادت می کنم وقتی تو کمی از من دور می شوی

باید قولت قول باشد و قرارت قرار....وگرنه مرا این طبیعت عاشق از حسادت می کشد

و آنوقت تو می مانی و یک حس سوخته

بیا من دارم به چینش قطره های باران روی صورت دریا حسادت می کنم

به انعکاس نور خورشید در چشم کبوتران حسادت می کنم

بیا سر قرارمان وگرنه از تلاقی عقربه های ساعت دق میکنم.

وگرنه با نفس نفس زدن های این ثانیه ها جان می دهم.

دیشب که با صدای پای باران دلشوره گرفتم

فکر میکردم تو پشت پنجره خاطراتم نشسته باشی و مرا مرور کنی

درست روبروی چشم خیس آسمان....درست زیر سقف آرزو هایمان

تو نشسته بودی و من دست و پایم گم بود از حرارت ماه

چشم هایم از این حرارت آتش گرفت و صدای قلب تو آمد که می سوخت

و دوباره یک حس عاشقانه من و تو را زنده کرد....

تو آمدی و حالا تمام دنیا به من حسادت می کند.......
...




 





 

مـرا عهـدی ست با جانـان کـه تـا جـان در بـدن دارم

هـواداران کـویـش را چـو جـان خـویـشـتـن دارم

صـفـای خـلـوت خـاطـر از آن شـمـع چـگل جـویـم

فـروغ چـشـم و نـور دل از آن مـــاه خـتــن دارم

بـه کــام و آرزوی دل چـو دارم خـلـوتـی حـاصـل

چه فـکـر از خُبـث بـدگـویـان مـیـان انـجـمـن دارم

مـرا در خانـه سـروی هست کـانـدر سایـه‌ی قـدّش

فـراغ از سـرو بـُسـتـانیّ و شـمـشـاد چـمـن دارم

گـرم صدلـشـکـرازخـوبـان بـه قـصـد دل کمـیـن سازنـد

بـحـمـــداللهِ وَ الـْمـنـّة بـُـتـی لـشـکـر شـکـن دارم

سـزد کـز خـاتـم لـعـلـش زنـم لاف سـُلـیـمـانـی

چـو اسـم اعـظـمـم بـاشـد ، چـه بـاک از اهـرمـن دارم

الا ای پـیـر فـرزانـه مـکـن عـیـبــم ز مـیــخـانــه

کـه مـن در تـرک پـیـمـانـه دلـی پـیـمـان شـکـن دارم

خـدا را ای رقیـب امـشـب زمـانـی دیـده بـر هـم نـِـه

کـه مـن بـا لـعـل خـامـوشـش نـهـانی صـد سخـن دارم

چـو در گلـزار اقـبـالـش خـرامـانـم بـحـمـد الله

نـه مـیـل لالـه و نـسـریـن نـه بـرگ نـسـتـرن دارم

به رنـدی شـُهـره شد حـافـــظ میـان همدمان لیکن

چـه غـم دارم که در عـالـم قـوام الـدّیـن حـسـن دارم

حضرت حافظ





احوال مــــن و دلـــم، خراب است بیا

دنیـای حقـــــیقتم ســــراب است بیا

دلگیرم ازاین جمــــــاعت رنگ پذیر

غم در دل ساده، بی‌حساب است بــیا

گریت ویکتور:

فراسوی تمام خیالات دیروزم واقعیتی‌است که، امروز مرا به حیرت وا می‌دارد.





کوک کن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
کوک کن ساعتِ خویش !
که مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب
کوک کن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
که سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
کوک کن ساعتِ خویش !
که سحرگاه کسی
بقچه در زیر بغل،
راهیِ حمّامی نیست
که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این کوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
کوک کن ساعتِ خویش !
ماکیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
کوک کن ساعتِ خویش !
که در این شهر، دگر مستی نیست
که تو وقتِ سحر، آنگاه که از میکده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر
و در این شهر سحرخیزی نیست
و سحر نزدیک است.




عادت این روزهای مردم این دور ورهاست
پای در رکاب ما
اسب از ما
اما تاختن از او
وعاقبت جا ماندن از او هم سهم ما
انگار بدهکار امده ایم به دنیا..

نگاره: ‏عادت این روزهای مردم این دور ورهاست
پای در رکاب ما
اسب از ما
اما تاختن از او
وعاقبت جا ماندن از او هم سهم ما
انگار بدهکار امده ایم به دنیا‏




کنار من که قدم می‌زنی هوا خوب است

پر از پریدنم و جای زخم‌ها خوب است

برای حک شدن عشق در خیابان‌ها

به جا گذاشتن چند رد پا خوب است

قدم بزن پُرم از حس «درکنار تویی»

قدم بزن پُرم از حس اینکه «ما» خوب است

نخند حرف دلم را نمی‌شود بزنم

خیال می‌کنم این‌جور جمله‌ها خوب است

بگیر دست مرا بشکن‌ام بپیچان‌ام

دو تکه‌ام کن و آتش بزن، بلا خوب است

به هر کجا که مرا می‌بری نمی‌گویم

کجا بد است کجا دور یا کجا خوب است

به من بگو تو، بگو هی، به من بگو صالح

نگو: «تو» بی‌ادبی می‌شود «شما» خوب است!»

 





امشب من و «بنان» و خدا گریه می کنیم

در اوج دیلمان و دعا گریه می کنیم

 

امشب خدا به حال من و بندگان خویش

ما هم به حال و روز خدا گریه می کنیم

 

با دفتری گذشته ی خود را ورق زنان

یک مشت شبه خاطره را گریه می کنیم

 

باران گرفته شهر پر از ضجه ی خداست

ما هم شبیه پنجره ها گریه می کنیم

 

از درد برده ایم به نزد خدا گله

از دست کارهای خدا گریه می کنیم

 

گندیده هر چه گوش و کپک بسته هر چه چشم

امشب بدون این که صداگریه می کنیم

 

«ترسم که اشک در غم ما پرده در شود»

ای راز سر به مهر تو را گریه می کنیم





و باز باد است که ضجّه می کند

راهش دور

دردش تازه

قصّه اش کهنه .

پنجره کاری نمی کند!

تنها گاهی از شیونِ باد

پرده ای می لرزد وُ

شیشه ای به مویه ای .

من اینجا پُشتِ پنجره ایستاده ام !

حکایتِ طوفانِ تنهائی وُ

طاقتِ عُصیانِ شکیبائی

درمن نیست !


خاموش است

چراغهایِ رابطه

وشب تازه آغاز گشته است ...


برچسب‌ها: یک دورغ تاز



رهروان خسته را احساس خواهم داد
ماه های دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت

نورهای تازه ای در چشم های مات خواهم ریخت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد

سِهره ها را از قفس پرواز خواهم داد
چشم ها را باز خواهم کرد ...

خواب ها را در حقیقت روح خواهم داد
دیده ها را از پس ظلمت به سوی ماه خواهم خواند

نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت .
گوش ها را باز خواهم کرد ...

آفتاب دیگری در آسمان لحظه خواهم کاشت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سوی خورشیدی دگر پرواز خواهم کرد ...


برچسب‌ها: گلسرخی



ظلم اینان می رود... نوبت به آنان می رسد

بعد پایان زمستان هم زمستان می رسد

«سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت»

نیست، اما گاه گاهی تکه ای نان می رسد!

«کامجویی غیر ناکامی ندارد حاصلی»

سیل، بعد از عشقبازی زیر باران می رسد

«آسمان، سرسبز دارد میوه های خام را»

باز «کاکا رستم ِ» قصّه به «مرجان» می رسد

«هر کجا ویران بُود آنجا امید گنج هست»

عشق گاهی با سلامی در خیابان! می رسد

«فتنه، تیری از کمین بر مرغ فارغبال زد»

عقل می چرخد! که گاهی دُور میدان می رسد

«گر که اطفال تو بی شامند شب ها باک نیست»

صبح ها حاجی به مسجد یا به دکّان می رسد!

«جان به جانان کی رسد؟ جانان کجا و جان کجا؟!»

کودکی هستم که گاهی تا دبستان می رسد

«گر به بدنامی کشد کارم در آخر، دور نیست»

رود عصیان کرده گاهی به بیابان می رسد

«چون هلال دولت این ظالمان شد بدر تام»

باز ثابت شد که نسل ما به حیوان می رسد

«در میان سینه حرفی داشتم... گم کرده ام...»

بغض می خواهد... ولی کارش به زندان می رسد

«سایه ی دولت، همه ارزانی ِ نودولتان»

سفره ای داریم و یک عمر است مهمان می رسد

«بر زمستان، صبر باید طالب نوروز را»

دیر... اما روزهای بد به پایان می رسد


سید مهدی موسوی

برچسب‌ها: صبر خدا هم به پایان میرسد



 

رَبّ که می گویم خیالم راحت می شود .

 

دلم آرام میگیرد که بلایی سرم نمی آید ؛کسی تا آخر هوایم را دارد.

 

رَبّ ؛ یعنی پرورش دهنده

یعنی چیزی را از اولِ اول ،مثل یک دانه ی کوچک پرورش دهی

 

،مراقبش باشی ،آب و آفتابش را اندازه کنی ...

کرده ای...برایم ربوبیت کرده ای که حالا اینجایم !

 

قبول دارم آفت زده ام و خیلی وقت است که گُل نمیدهم ،

 

اما خیالم راحت است که مراقبم هستی...

 

گیرم چند روزی را آبم ندهی،

 

بگذاری جایی پرت و دور از نور تا آفتم کشته شود..!

 

گاهی روزهایم سخت میگذرند ، خیییلی سخت...

حكومت كشوری كه در آن گدایی به صورت حرفه در آید،
 بد و فاسد است...

 


برچسب‌ها: رب میگویم



 
 
چيزی نمانده است از اين ايل بگذريم

من ماندم و جنازه هابيل... بگذريـــم

 

آب خوش از گلوی تو پايين نمی رود

از خير نان اين دو سه زنبيل بگذريم

حالا كه خوب... شكر خدا چاه كنده ايم

 

حيف است ساده از بغل بيل بگذريــــم

با اين عصا که معجزه ای هم نمی کند

بـايد دوباره از وسط نيــل بگذريــــــــــم

هر روز كارمان شده شعر سپيد و سنگ

يعنی غزل مزل همه تعطيل... بگذريـــم ...!!


برچسب‌ها: بگذریم



این همه آتش خدایا شعله اش از گور کیست؟

شهوت این بی نمازان، نشئه ی انگور کیست؟

پرده دانان طریقت در صبوری سوختند

این صدای نا موافق زخمه ی تنبور کیست؟

شیخ بازیگوش ما از بس مرید خویش بود

عطسه ای فرمود و گفت این جمله ی مشهور کیست

پنج استاد حقیقت حرف شان با ما یکی ست

راستی در پشت این دستورها دستور کیست؟

آب نوشان ادّعای خضر بودن می کنند

رنگ پیراهان اینان وصله ی ناجور کیست؟

(علیرضا قزوه)

دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند…

(کوروش کبیر)


برچسب‌ها: وصله ناجور



چه کسی می گوید:

که گرانی شده است؟

 دوره ارزانیست!

دل ربودن ارزان!

دل شکستن ارزان !

دوستی ارزان است !

دوشمنی ها ارزان !

چه شرافت ارزان !

تن عریان ارزان !

آبرو قیمت یک تکیه ی نان !

 و دروغ از همه چیز ارزانتر !

 قیمت عشق چقدر کم شده است !

کمتر از آب روان !

و چه تخفبف بزرگی خورده :

قیمت هر انسان..!!

انان كه با افكاري پاك و فطرتي زيبا در قلب ديگران جاي دارند را هرگز هراسي از فراموشي نيست

چرا كه جاودانند ( کوروش کبیر)


برچسب‌ها: قیمت هر انسان



به نسیمی همه راه به هم می‌ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می‌ریزد

سنگ در برکه می‌اندازم و می‌‌پندارم

با همین سنگ زدن، ماه به هم می‌ریزد..
 
 
 
باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست ( کوروش کبیر)

برچسب‌ها: ماه خدا



دیشب که یک آواره در پایانه جان داد

یک سوژه بی شک دست عکاس جوان داد

هی حرف پشت حرف جنجالی به پا شد

هی عکس پشت عکس دست عابران داد..

من به خاطر ندارم در هیچ جهادی برای عزت و کسب افتخار ایران زمین مغلوب شده باشم

* * * * * *جملات کوروش کبیر * * * * * *

 

 


برچسب‌ها: عدالت



توو صبحِ سرد و دلگیر زمستون

کنار برف زیبای توو ایوون

دو تا چشمِ نیازِ رو به رویا

اسیرِ قصّه های تلخ فردا!!


برچسب‌ها: فردا



نه همين غمكده، اي مرغك تنها قفس است

گر تو آزاد نباشي همه دنيا قفس است

تا پر و بال تو و راه تماشا بسته است

هر كجا هست، زمين تا به ثريا قفس است..!!


برچسب‌ها: قفس