یامَن اِسمُهُ دَوا وَ ذِکرُهُ شَفاء.

خدایی که نامش ستار العیوب است راه توبه را باز گذاشته بیایید دست به دعا بر داریم برای هدایت امت و دور

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 17:37  توسط آذرنیا  | 

هستی

ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست

و آنچه در جام شفق بینی به جز خوناب نیست

زندگی خوشتر بود در پردهٔ وهم و خیال

صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست

رهی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 11:47  توسط آذرنیا  | 

اشتباه

ماهي ها چه قدر اشتباه مي كنند ؛

قلاب علامت كدام سؤال است كه به آن پاسخ ميدهند ؟

آزمون زندگي ما پر از قلابهايي است كه وقتي اسير طعمه اش مي شويم، تازه مي فهميم ماهي ها بي تقصيرند !

حسد ، كينه ، خشم ، لذت ، غرور، انزجار، انتقام ، ترس ، شهوت ...


خداوندا دانشي عطا فرما تا از كنار اين قلابها بگذرم كه شايد دگر فرصتي براي برگشتن به پاكي دريا نباشد .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 18:38  توسط آذرنیا  | 

اشتباه

ماهي ها چه قدر اشتباه مي كنند ؛

قلاب علامت كدام سؤال است كه به آن پاسخ ميدهند ؟

آزمون زندگي ما پر از قلابهايي است كه وقتي اسير طعمه اش مي شويم، تازه مي فهميم ماهي ها بي تقصيرند !

حسد ، كينه ، خشم ، لذت ، غرور، انزجار، انتقام ، ترس ، شهوت ...


خداوندا دانشي عطا فرما تا از كنار اين قلابها بگذرم كه شايد دگر فرصتي براي برگشتن به پاكي دريا نباشد .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 18:37  توسط آذرنیا  | 

عشق جوش

آنچنان داده عشق جوش مرا

که ز سر رفته عقل و هوش مرا

عقل کلی شده فراموشم

بسکه مالیده عشق گوش مرا

نه چنانم ز مستی دوشین

که کشیدن توان به دوش مرا

در خروشم ز شور چون دریا

نتوان ساختن خموش مرا

عاقبت می‌پرستی تو رضی

می فروشد به می فروش مرا

رضی الدین آرتیمانی


برچسب‌ها: رضی الدین آرتیمانی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 15:59  توسط آذرنیا  | 

کرانی ندارد بیابان ما

کرانی ندارد بیابان ما

قراری ندارد دل و جان ما

جهان در جهان نقش و صورت گرفت

کدامست از این نقش‌ها آن ما

چو در ره ببینی بریده سری

که غلطان رود سوی میدان ما

از او پرس از او پرس اسرار ما

کز او بشنوی سر پنهان ما

چه بودی که یک گوش پیدا شدی

حریف زبان‌های مرغان ما

چه بودی که یک مرغ پران شدی

برو طوق سر سلیمان ما

چه گویم چه دانم که این داستان

فزونست از حد و امکان ما

چگونه زنم دم که هر دم به دم

پریشانترست این پریشان ما

چه کبکان و بازان ستان می‌پرند

میان هوای کهستان ما

میان هوایی که هفتم هواست

که بر اوج آنست ایوان ما

از این داستان بگذر از من مپرس

که درهم شکستست دستان ما

صلاح الحق و دین نماید تو را

جمال شهنشاه و سلطان ما

مولانا

برچسب‌ها: مولانا
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 15:50  توسط آذرنیا  | 

مهربانی

زیباترین عکس نوشته های عاشقانه و محبت آمیز

ندیدم تا به حال عشق و صداقت را جز از دل تو،

ندیدم تا به حال مهربانی و وفا را جز از قلب مهربان تو،


ندیدم یک قلب پاک را جز قلب درخشان تو تا به حال،

بیا تا ثابت کنیم به همه معنای یک عشق ماندگار!

برمیگردیم به سر خط ، دلتنگی مرا دیوانه میکند تا آخر خط ،

گفتم تا گفته باشم درد دلم را به تو ، یکی که بیشتر نیست در این دنیا دیوانه ی تو!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 18:48  توسط آذرنیا  | 

محبت

گــــــــــر مــــحبت ثــــمرش سوخــــــتن و ساخــــتن اســــت


یا بــــــه دنبال مــــــــحبت سر خــود باختن اســـــــــت


مـــــن به میدان رفاقت گذرم از ســــر خــــویش

 

تا بدانی که این حاصل دوست داشتن است .

زیباترین عکس نوشته های عاشقانه و محبت آمیز

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 18:45  توسط آذرنیا  | 

حرفی بزن

حالا هی بیا و ترانه بگو دیگر...!

آیا هنوز هم کسی، سمتِ و سویِ ستاره می رود ؟

توئی که دور می شوی، می پرسم آیا

پشتِ این کوچه، پس کوچه یِ دیگری ست

معبری تا به خوابِ پریان؟

ترنمِ خاموشِ ترانه ئی ست

یادمانِ شاعرانِ ستاره ؟

ای کاش سُراغ مرا از قاصدکی ساده می گرفتی ...

فقط همین!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 17:27  توسط آذرنیا  | 

همه هستی من

همه هستی من

همه هستی من قاب مصلوب به دیواراست

تصویری از یک غروب سنگی

سهمی از دلتنگی

همه هستی من روح پژمرده ی گلیست در باغچه

وخنده عریانی یک ابر بارانی

و رنگین کمان بی رنگی

همه هستی من پنجره ایست رو به کویر

گونی از جنس ایستادگی

وشهوت جاودانگی

همه هستی من حوض آبیست در دل حیاط

و ماهی مرده در تنگی

همه هستی من حنجره ایست در نای لال

مردمک چشمی در خاموشی

و صولت یک هم آغوشی

با من فریاد سر کن

تو هم مثل من می شناسی

تو هم مثل من با غربت این درد آشنایی

تو هم می شناسی

اقیانوس بی آبی که از خون ماهی مرده به وجد میاید

پیرزن یتیمی که بر زنبیل جامانده در دکان می گرید

کودک یتیمی که شب با درد می میرد سحر با درد به دنیا میاید

همه هستی من قاب مصلوب به دیواراست

شاید زندگی این است شاید...
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت 17:34  توسط آذرنیا  | 

تنهایی

رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب...
آب در حوض نبود
ماهیان می گفتند:
هیچ تقصیر درختان نیست
ظهر دم کرده تابستان بود
پسر روشن آب، لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید، آمد اورا به هوا برد که برد
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت 17:23  توسط آذرنیا  | 

به بغل کردن یک حادثه در خواب قسم

به بغل کردن یک حادثه در خواب قسم...

به هیاهوی سکوت دل مرداب قسم...

به شقایق...
به نسیم...
به غمِ پوشش پارینه ی من....

و همین خون کبود...

که غزل می چکد از سینه ی من....

و نگاه نگران دم صبح

در وداعِ گل و مهتاب قسم...

به همان رهگذر خانه ی دوست...

و گُلِ باغچه ی کوچک اشعار حمید...

و زمین خوردن یک واژه ی گرم....

در زمستان شب شعر علی....

به غزل های در آغوش نگاه...

به سرود همه ی خاطره ها...

و شعور خود این آب قسم....

به قدمهای پر از نور خدا...

کودکی کردن یک باغچه با همهمه ی چلچله ها...

نه به ساحل...

نه به گرداب...

به سکوت دل رسوای علی...

به تمنای تب تند غزل....

نقش لبخند پر از درد سفر

به غزلهای فروخورده ی سهراب قسم...

به خود تشنگیه آب قسم...

به بغل کردن یک حادثه در خواب قسم...

به گلِ خنده در این شعر پر از یاس قسم...

به نفسهایِ دل خسته ی احساس قسم...

زندگی گرمتراز مستی یک خاطره نیست

زندگی بیشتر از چیدن یک ستاره نیست

زندگی فرصت پیمودن یک فاصله است...

زندگی سکوتِ پنهان همین چلچه است..

زندگی گرمی پیوند دو افروخته است...

زندگی بیشترش قبل سفر سوخته است....

زندگی لذت ِ نوشیدن یک دانه انار

در دهان گس انجیر دل است

زندگی بغضِ غزلهایِ علی

بعد سی سالگیه مرگ گل (سهراب) است....

تقدیم به صدای پای آب.... سهراب

و دیگر هیچ...
 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 18:46  توسط آذرنیا  | 

رهگذر

 

من به دنبال کسی می گردم....

که در این ورطه ی طوفان زده ی بیشه ی ما
بوسه را نذر دل باد کند
نکند گریه ولی

خنده را وادی فریاد کند

من به دنبال هم او می گردم
او که در بازی الوان نسیم
رنگ تقدیر گل آبی ماست
شاپرک نیست ولی
پرپروانه ی احساس دل خالی ماست
...نگرانم
نگرانم که شبی در پی گم شدنش
همه در خواب شوند
ناله ها آه شوند
بغض مهتاب شوند
ندهد درد امانی به دلم
گریه ها ساز دل خواب شوند.
....این نفسهای بریده
که در این سینه تو را سمت چو من می خوانند
خستگی را به دل گونه ی من می بارند
در افق های دل افکارم...
با خودم در گیرم...
و به گوش دل آن قاصدک خسته ی غم می خوانم
رهگذر...
رهگذر دور نرو...
لا اقل دورتر از خانه ی این کور نرو
سوی چشمان من از دوری تو میمیرند
بی تو در خانه ی دل گریه ها ساز سخن می گیرند...
من به تو محتاجم...
بیش از احساس غمی که در این واژه ی من پنهان است
و به پیدایی بغض گم گمگشته ی این احوالم
به تو محتاج شدم...
وتوام می دانی...
دورتر از فاصله هایی که میان من و تو دریا بود...
و همان حس غریبی که شب هنگام میان من و غم تنها بود...
و کمی بیش تر از حسرت دیر هنگامی که میان من و تو جاری گشت...
و در آن صیغه ی تهمت که تو را در دل من باقی کرد...
و همان باغ غروری که تو را شعر غم زمزمه های دل یک راوی کرد...
........................به تو محتاج شدم
و نه این بازی تقدیر نبود...
یا که از هجمه ی درگیر نبود...
این تمام غم رنگین شده از بغض من است...
که در این ورطه ی دور از هوس و رنگ و ریا
نه به گریه...
نه به خنده...
نه به احساس دلم محتاجم...
من فقط عاشق این افکارم...
که تو را چون گل سرخ...
در دل باغچه ای از غم خود بنشانم...
حاصلت چیست؟
حاصلم چیست؟!
به جز پوچی این احساسم...
به چه دل می بازم
من که خود می دانم...
در بلوغ شعر افکار تو از فاصله ها بیزارم
و به خود می گویم...
اشتباهی
اشتباهی که مرا سمت تو برد...
زهر شیرین غم برگ گل است
و ببین بیشتر از حرمت عشق
و کمی بیشتر از هرچه که در شعر من است
به تو محتاج شدم...
فارغ از جنسیت مرد و زنی
فارغ از هر هوسی
و به اندازه ی غمگینی یک شاخه ی یاس
و دلی پر شده از عطر نیاز
و همان غنچه ی بی حوصله ی شعر کلام...
به تو می اندیشم...
و به خود می گویم...
به تو محتاج شدم.................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 18:40  توسط آذرنیا  | 

فاصله

 

 

من قدم می زنم این فاصله را....
شاید از پشت نگاه دل درمانده ی من سبز شوی...


دیرزمانیست که در باغ زمان منتظرم...
ثانیه قرن شدو...
دل من تنگ شده...
وقت آن نیست که در گونه ی من اشک شوی....


پشت این پنجره را خوب ببین...
شاید از دوری تو...
نبض شیدایی من تندتر از قبل شده...


توشه بربند و به این خانه کمی عشق بیار...
عقربه مرد در آشوب زمان...
جان این خاطره ها بار دگر از غم عشق...
با خودت بغض بیارو
قطره ای اشک در این شانه ببار...
تو بگو با دل من...
چند قدم تا گل خورشید تو پرواز کنم...


بی تو در فاصله های دل شب..
گریه در سوز غم آغاز کنم...
نه تو هم قد قدمهای منی...
نه منم لایق چون تو سمنی..

گه و گاهی که غزل می شود این خاطره ها....
اشک من مثنوی دغدغه هاست...
باورت نیست ولی
در تمام دل غمگین علی...
قافیه بند همین فاصله هاست....
.....
چند قدم تا گل خورشید تو پرواز کنم....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 17:57  توسط آذرنیا  | 

دلتنگی

کبریت که زدی دیگر جنگل تاریک نبود

از آسمان نبامده بودی اما دست هایت بوی ابرها را می داد

من از تریبون یک کاج حرف می زنم

صدایم خالی نیست

هر کار می کنم دلتنگی هایم روی کاغذ جا نمی شود

دستانم کو می خواهم بنویسم

با نوشتن که کلمات تمام نمی شود

توپ را که به آسمان پرتاب می کنی تا به زمین برسد

هوایی شده است

وقتی باران می بارد نگاهم را به یک نقطه خیره می کنم

باران روی سقف نگاهم جمع میشود

خانه ما سقف ندارد یا آسمان زیر سقف خانه ما افتاده

همه چیز بیرون ما روی ما تاثیر می گذارد

آدم که فقط با پاهایش راه نمی رود


وقتی پرواز می کنی آسمان برای پروازت جا کم می آورد

یک نفر صدای پرنده ای را گم کرده است

و شاید پرنده را

شاید خودش را

زمین دنیای فاصله ها ست

هر چه بیشتر می اندیشم دورتر می شوی

دوری که همین نزدیکی هاست

+ نوشته شده در  جمعه نهم خرداد 1393ساعت 17:48  توسط آذرنیا  | 

حسرت!!

جنگل

رد پای باران است

ویرانه

رد پای توفان

من

رد پای توام

همیشه پشت در خانه ات

تمام می شوم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 11:31  توسط آذرنیا  | 

نگار را..تقدیمی.


سرشاد برو، همیشــــه غمگین برگرد


سرمست برو، خمــار و سنگین برگرد


فرهادِ کویرِ لوت، از معبـــــــــد مهر


با خواب و خیـــال های شیرین برگرد

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 19:58  توسط آذرنیا  | 

پارسا........

می روم ، دور می شوم

دورتر از دور

حالا هزار پنجره هم رو به بهار باز کنی،

و طاقه طاقه لبخند و اطلسی را

توی باغچه بکاری، من نخواهم دید

هی باران بشو ببار

هی دشت ها را سبز کن ، هی گلی سنجاق کن روی پیراهن جاده

چشم های غبار گرفته من که باز نخواهد شد

هزار بار هم که نام مرا ترانه کنی

و دستانت بی قرارتر از باد باشد،

برای بافتن موهایم،

قلب خوابیده ی من بیدار نخواهد شد

بیدار نخواهد شد.....

دوست نوشت: غیبتم طولانی تر می شود، بهانه هایم - تنها مگذارید

دلتنگی نوشت: نگاهم کن که سخت محتاجم

پانوشت: آنقدر پرم که فقط باید نوشته می شدم حتی، با قلم بی جوهر!

من نوشت: خدایا / تمام کلمات برای از تو سرودن کم اند/ همین کافی ست!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم فروردین 1393ساعت 22:19  توسط آذرنیا  | 

.............................سفارشی!!

 

نام ترا چگونه بنویسم ؟؟

خودت بگو......

می خواهی " میم " آن را بکشم

آنقدر بکشم تا به آسمان برسد؟!!

اما " میم " مهر گرد نوشته می شود

دور می زند و باز به خودش برمی گردد

از هوای تو نمی توان دور شد......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم فروردین 1393ساعت 15:2  توسط آذرنیا  | 

برای تو ( دوست)

من حسود می شوم وقتی قاصدکی برای گل سرخ خبر می آورد.

یا وقتی نسیمی زیر گوش شب بوها نجوا می کند

من حسود می شوم وقتی یک دسته پرستو عاشقانه اوج می گیرند

یا وقتی ماه زلفش را به ستاره ای گره می زن

من حسود می شوم وقتی چشمه ای می جوشد

و ماهی ها دستی تکان می دهند و آب ، شیرین و زلال موج می زند روی تن ماهی ها

من به هر اتفاقی که بوی عاشقی دهد حسادت می کنم وقتی تو کمی از من دور می شوی

باید قولت قول باشد و قرارت قرار....وگرنه مرا این طبیعت عاشق از حسادت می کشد

و آنوقت تو می مانی و یک حس سوخته

بیا من دارم به چینش قطره های باران روی صورت دریا حسادت می کنم

به انعکاس نور خورشید در چشم کبوتران حسادت می کنم

بیا سر قرارمان وگرنه از تلاقی عقربه های ساعت دق میکنم.

وگرنه با نفس نفس زدن های این ثانیه ها جان می دهم.

دیشب که با صدای پای باران دلشوره گرفتم

فکر میکردم تو پشت پنجره خاطراتم نشسته باشی و مرا مرور کنی

درست روبروی چشم خیس آسمان....درست زیر سقف آرزو هایمان

تو نشسته بودی و من دست و پایم گم بود از حرارت ماه

چشم هایم از این حرارت آتش گرفت و صدای قلب تو آمد که می سوخت

و دوباره یک حس عاشقانه من و تو را زنده کرد....

تو آمدی و حالا تمام دنیا به من حسادت می کند.......
...
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم فروردین 1393ساعت 14:17  توسط آذرنیا  | 

مرا عهد است

 

مـرا عهـدی ست با جانـان کـه تـا جـان در بـدن دارم

هـواداران کـویـش را چـو جـان خـویـشـتـن دارم

صـفـای خـلـوت خـاطـر از آن شـمـع چـگل جـویـم

فـروغ چـشـم و نـور دل از آن مـــاه خـتــن دارم

بـه کــام و آرزوی دل چـو دارم خـلـوتـی حـاصـل

چه فـکـر از خُبـث بـدگـویـان مـیـان انـجـمـن دارم

مـرا در خانـه سـروی هست کـانـدر سایـه‌ی قـدّش

فـراغ از سـرو بـُسـتـانیّ و شـمـشـاد چـمـن دارم

گـرم صدلـشـکـرازخـوبـان بـه قـصـد دل کمـیـن سازنـد

بـحـمـــداللهِ وَ الـْمـنـّة بـُـتـی لـشـکـر شـکـن دارم

سـزد کـز خـاتـم لـعـلـش زنـم لاف سـُلـیـمـانـی

چـو اسـم اعـظـمـم بـاشـد ، چـه بـاک از اهـرمـن دارم

الا ای پـیـر فـرزانـه مـکـن عـیـبــم ز مـیــخـانــه

کـه مـن در تـرک پـیـمـانـه دلـی پـیـمـان شـکـن دارم

خـدا را ای رقیـب امـشـب زمـانـی دیـده بـر هـم نـِـه

کـه مـن بـا لـعـل خـامـوشـش نـهـانی صـد سخـن دارم

چـو در گلـزار اقـبـالـش خـرامـانـم بـحـمـد الله

نـه مـیـل لالـه و نـسـریـن نـه بـرگ نـسـتـرن دارم

به رنـدی شـُهـره شد حـافـــظ میـان همدمان لیکن

چـه غـم دارم که در عـالـم قـوام الـدّیـن حـسـن دارم

حضرت حافظ

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1392ساعت 16:58  توسط آذرنیا  | 

سراب

احوال مــــن و دلـــم، خراب است بیا

دنیـای حقـــــیقتم ســــراب است بیا

دلگیرم ازاین جمــــــاعت رنگ پذیر

غم در دل ساده، بی‌حساب است بــیا

گریت ویکتور:

فراسوی تمام خیالات دیروزم واقعیتی‌است که، امروز مرا به حیرت وا می‌دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1392ساعت 16:36  توسط آذرنیا  | 

فقط کوک کن!!

کوک کن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
کوک کن ساعتِ خویش !
که مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب
کوک کن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
که سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
کوک کن ساعتِ خویش !
که سحرگاه کسی
بقچه در زیر بغل،
راهیِ حمّامی نیست
که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این کوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
کوک کن ساعتِ خویش !
ماکیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
کوک کن ساعتِ خویش !
که در این شهر، دگر مستی نیست
که تو وقتِ سحر، آنگاه که از میکده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر
و در این شهر سحرخیزی نیست
و سحر نزدیک است.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 12:16  توسط آذرنیا  | 

هوای خوب است..

کنار من که قدم می‌زنی هوا خوب است

پر از پریدنم و جای زخم‌ها خوب است

برای حک شدن عشق در خیابان‌ها

به جا گذاشتن چند رد پا خوب است

قدم بزن پُرم از حس «درکنار تویی»

قدم بزن پُرم از حس اینکه «ما» خوب است

نخند حرف دلم را نمی‌شود بزنم

خیال می‌کنم این‌جور جمله‌ها خوب است

بگیر دست مرا بشکن‌ام بپیچان‌ام

دو تکه‌ام کن و آتش بزن، بلا خوب است

به هر کجا که مرا می‌بری نمی‌گویم

کجا بد است کجا دور یا کجا خوب است

به من بگو تو، بگو هی، به من بگو صالح

نگو: «تو» بی‌ادبی می‌شود «شما» خوب است!»

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1392ساعت 16:52  توسط آذرنیا  | 

تا خدا گریه میکنیم

امشب من و «بنان» و خدا گریه می کنیم

در اوج دیلمان و دعا گریه می کنیم

 

امشب خدا به حال من و بندگان خویش

ما هم به حال و روز خدا گریه می کنیم

 

با دفتری گذشته ی خود را ورق زنان

یک مشت شبه خاطره را گریه می کنیم

 

باران گرفته شهر پر از ضجه ی خداست

ما هم شبیه پنجره ها گریه می کنیم

 

از درد برده ایم به نزد خدا گله

از دست کارهای خدا گریه می کنیم

 

گندیده هر چه گوش و کپک بسته هر چه چشم

امشب بدون این که صداگریه می کنیم

 

«ترسم که اشک در غم ما پرده در شود»

ای راز سر به مهر تو را گریه می کنیم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1392ساعت 14:47  توسط آذرنیا  | 

شب تاز آغاز کشته

و باز باد است که ضجّه می کند

راهش دور

دردش تازه

قصّه اش کهنه .

پنجره کاری نمی کند!

تنها گاهی از شیونِ باد

پرده ای می لرزد وُ

شیشه ای به مویه ای .

من اینجا پُشتِ پنجره ایستاده ام !

حکایتِ طوفانِ تنهائی وُ

طاقتِ عُصیانِ شکیبائی

درمن نیست !


خاموش است

چراغهایِ رابطه

وشب تازه آغاز گشته است ...


برچسب‌ها: یک دورغ تاز
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392ساعت 17:2  توسط آذرنیا  | 

تا آفتابی دیگر

رهروان خسته را احساس خواهم داد
ماه های دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت

نورهای تازه ای در چشم های مات خواهم ریخت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد

سِهره ها را از قفس پرواز خواهم داد
چشم ها را باز خواهم کرد ...

خواب ها را در حقیقت روح خواهم داد
دیده ها را از پس ظلمت به سوی ماه خواهم خواند

نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت .
گوش ها را باز خواهم کرد ...

آفتاب دیگری در آسمان لحظه خواهم کاشت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سوی خورشیدی دگر پرواز خواهم کرد ...


برچسب‌ها: گلسرخی
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1392ساعت 17:5  توسط آذرنیا  | 

ظلم اینان می رود... نوبت به آنان می رسد

ظلم اینان می رود... نوبت به آنان می رسد

بعد پایان زمستان هم زمستان می رسد

«سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت»

نیست، اما گاه گاهی تکه ای نان می رسد!

«کامجویی غیر ناکامی ندارد حاصلی»

سیل، بعد از عشقبازی زیر باران می رسد

«آسمان، سرسبز دارد میوه های خام را»

باز «کاکا رستم ِ» قصّه به «مرجان» می رسد

«هر کجا ویران بُود آنجا امید گنج هست»

عشق گاهی با سلامی در خیابان! می رسد

«فتنه، تیری از کمین بر مرغ فارغبال زد»

عقل می چرخد! که گاهی دُور میدان می رسد

«گر که اطفال تو بی شامند شب ها باک نیست»

صبح ها حاجی به مسجد یا به دکّان می رسد!

«جان به جانان کی رسد؟ جانان کجا و جان کجا؟!»

کودکی هستم که گاهی تا دبستان می رسد

«گر به بدنامی کشد کارم در آخر، دور نیست»

رود عصیان کرده گاهی به بیابان می رسد

«چون هلال دولت این ظالمان شد بدر تام»

باز ثابت شد که نسل ما به حیوان می رسد

«در میان سینه حرفی داشتم... گم کرده ام...»

بغض می خواهد... ولی کارش به زندان می رسد

«سایه ی دولت، همه ارزانی ِ نودولتان»

سفره ای داریم و یک عمر است مهمان می رسد

«بر زمستان، صبر باید طالب نوروز را»

دیر... اما روزهای بد به پایان می رسد


سید مهدی موسوی

برچسب‌ها: صبر خدا هم به پایان میرسد
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1392ساعت 19:52  توسط آذرنیا  | 

روزهایم سخت

 

رَبّ که می گویم خیالم راحت می شود .

 

دلم آرام میگیرد که بلایی سرم نمی آید ؛کسی تا آخر هوایم را دارد.

 

رَبّ ؛ یعنی پرورش دهنده

یعنی چیزی را از اولِ اول ،مثل یک دانه ی کوچک پرورش دهی

 

،مراقبش باشی ،آب و آفتابش را اندازه کنی ...

کرده ای...برایم ربوبیت کرده ای که حالا اینجایم !

 

قبول دارم آفت زده ام و خیلی وقت است که گُل نمیدهم ،

 

اما خیالم راحت است که مراقبم هستی...

 

گیرم چند روزی را آبم ندهی،

 

بگذاری جایی پرت و دور از نور تا آفتم کشته شود..!

 

گاهی روزهایم سخت میگذرند ، خیییلی سخت...

حكومت كشوری كه در آن گدایی به صورت حرفه در آید،
 بد و فاسد است...

 


برچسب‌ها: رب میگویم
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1392ساعت 14:58  توسط آذرنیا  | 

چيزی نمانده است

 
 
چيزی نمانده است از اين ايل بگذريم

من ماندم و جنازه هابيل... بگذريـــم

 

آب خوش از گلوی تو پايين نمی رود

از خير نان اين دو سه زنبيل بگذريم

حالا كه خوب... شكر خدا چاه كنده ايم

 

حيف است ساده از بغل بيل بگذريــــم

با اين عصا که معجزه ای هم نمی کند

بـايد دوباره از وسط نيــل بگذريــــــــــم

هر روز كارمان شده شعر سپيد و سنگ

يعنی غزل مزل همه تعطيل... بگذريـــم ...!!


برچسب‌ها: بگذریم
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1392ساعت 9:6  توسط آذرنیا  | 

مطالب قدیمی‌تر